
به سختی خودش را از تاكسی بیرون میكشد، دو نفر پیاده
میشوند تا به او كمك كنند، زیرچشمی نگاهشان میكند: "ببخشید،
شرمندهام، باعث زحمت شدم...".
با گفتن این جملهها روی ویلچیرش مینشیند و با قدرت چرخها را
میگرداند، میخواهد به پیادهرو برود اما از پل خبری نیست! چرخ را
میچرخاند، در عرض خیابان به جلو میراند، سربالایی خیابان به
بازوهایش فشار میآورد، به پل میرسد، عرض پل بسیار باریك است،
ویلچر عبور نمیكند، طول خیابان را بالا میراند تا به پل بعدی
برسد، بخشی از پل آهنی نیاز به تعمیر دارد، یكی از چرخهای ویلچیر
داخل میلههای شكسته پل گیر میكند، چند نفر میبینند به كمكش
میآیند "ببخشید، شرمندهام، باعث زحمت شدم..."
حالا به پیادهرو رسیده، مقابل در ورودی ساختمان، پنج پله انتظارش
را میكشند، تقلا میكند تا از پلهها بالا میرود، اما چرخهای
بزرگ ویلچیر طاقت فشار را ندارد، نزدیك است واژگون شود، دو عابر سر
میرسند و دو سمت ویلچرش را میگیرند او را بالا میبرند
"شرمندهام، ببخشید باعث زحمت شدم..." و داخل ساختمان باید به طبقه
دوم برود و...
تردد معلولان در سطح شهر قصه پرغصهای است كه در لابهلای وعدههای
مدیران شهری گم شده است. روز معلولان كه سر میرسد خیلیها كف
میزنند و هورا میكشند و از اجرای حمایتهای مالی و معنوی
میگویند، اما همیشه پای حمایت از معلولان میلنگد.
هر سال از مناسب سازی فضای شهری برای معلولان از نابینایان گرفته
تا ناشنوایان و معلولان جسمی ـ حركتی خبرهایی میرسد، اما شهرها
وسیعتر از آن هستند كه اصلاح چند كوچه و خیابان دردی از معلولان
دوا كند.
پیادهروهای ناامن و سنگلاخی، نبود پلهای ایمن، وجود مانع و نیز
نبود وسایل حملونقل ویژه معلولان بسیاری از آنها را با وجود داشتن
استعداد تعامل اجتماعی منزوی كرده است.

در بسیاری از كشورها برای عبور و مرور راحت معلولان، چراغهای راهنمایی مخصوص تعبیه شده و كلید این چراغها در ارتفاعی نصب شده كه معلول بتواند براحتی آن را از روی صندلی چرخدار كنترل كرده و با امنیت از عرض خیابان بگذرد، همچنین وجود علائم برجسته در ابتدای خطكشی خیابانها، ایستگاه اتوبوس، پاركها و اماكن عمومی میتواند تا حدود زیادی نابینایان را راهنمایی و كمك كند، اما در ایران گویا فقط حقوق معلولان در همایشها و مراسم نمادین در روزی مثل 12 آذر امسال كه روز معلول نامگذاری شده است خلاصه میشود، تا فردا كه حقوق معلولان و وعدههای مسوولان از سهمیه استخدام در مراكز دولتی تا رفاه و امنیت تردد در شهرها فراموش شود ...
با این حال بازم خواهرو برادرهای ویلچری خودم روزتون مبارک
دوستتون دارم
شهرستانی(پویان)

پیاده از کنارت گذشتم، گفتی: "قیمتت چنده خوشگله؟"
سواره از کنارت گذشتم،
گفتی: "برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"
در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت
بلندتر بود
در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر
بود
زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی
در
تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من
در اتوبوس
خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی
در سینما نیکی
کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلندگفتی: "زهر مار!"
در
خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت فحش خواهر و مادر بود
در پارک، به خاطر
حضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم
نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو
شعارهای آب نکشیده میدادی
من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ
کنی
مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!
تو ازدواج نکردی و به من
گفتی زن گرفتن حماقت است
من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده
ام
عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی
عاشق که شدم گفتی
مادرت باید مرا بپسندد
من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو
بگویند خوش تیپ
من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای
دکتر
وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است
وقتی
خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است
نه دیگر من به حقوق خود واقفم، و برای گرفتن
برابری در مقابل تو تا به انتها استوار و مستحکم ایستاده ام زیرا به هویت خود رسیده
ام، به هیچ وجهی از حق خود نخواهم گذشت
من با تو برابرم، مرد
احتیاجی ندارم
که تو در اتوبوس بایستی تا من بنشینم
احتیاجی ندارم که تو نان آور
باشی
احتیاجی ندارم که تو حامی باشی
خودم آنقدر هستم که حامی خود و نان
آورخود باشم
با تو شادم آری، اما بدون تو هم شادم!
من اندک اندک می آموزم که
برای خوشبخت بودن نیازمند مردی که مرا دوست بدارد نیستم
من اندک اندک عزت نفس
پایمال شده خود را باز پس می گیرم
به من بگو ترشیده، هرچه می خواهی بگو. اما
افتخار همبستری و همگامی با مرا نخواهی یافت تا زمانی که به اندازه کافی فهمیده و
باشعور نباشی
گذشت آن زمان که عمه ها و خاله هایم منتظر مردی بودند که آنها را
بپسندد و در غیر اینصورت ترشیده می شدند و در خانه پدر مایه سرافکندگی
بودند
امروز تو برای هم گامی با من (و نه تصاحب من - که من
تصاحب شدنی نیستم) باید لیاقت و شرافت و فروتنی خود را به
اثبات برسانی
حقوقم را از تو باز پس خواهم گرفت. فرزندم را به تو نخواهم
داد
خودم را نه به قیمت هزار سکه و یک جلد کلام الله که به هیچ قیمتی به تو
نخواهم فروخت
روزگاری می رسد که می فهمی برای همگامی با من باید لایق باشی - و
نیز خواهی فهمید همگام شدن با من به معنای تصاحب من یا تضمین ماندن من نخواهد
بود
هرگاه مثل پدرانت با من رفتار کردی بی درنگ مرا از دست خواهی داد
ممکن
است دوست و همراه تو شوم اما ملک تو نخواهم شد ...
و این هم جوابیه ای از
"یک مرد ایرانی به زن هموطنش" :
پیاده از کنارم گذشتی و اخمت سهم نگاه مشتاق من بود و
لبخندت نصیب آنکه سواره بود
سواره از کنارم گذشتی و مرا اصلاً ندیدی و کرشمه
ات را
به آنی ارزانی دادی که قیمت ماشینش از خونبهای من بیشتر بود
در صف
نان صدای لطیفت نانوای خسته را به وجد آورد و نوبتم را گرفتی
و بروی خودت هم
نیاوردی
زیر باران خیلی قبل تر از تو منتظر تاکسی بودم اما ماشین که
آمد
آب گل آلود را بر من پاشید و جلوی تو ایستاد
در تاکسی که نشستم آرزو
کردم کنارم ننشینی تا اگر ماشین تکانی خورد
و به تو خوردم، حیوان خطابم نکنی در
جواب عذرخواهیم
در اتوبوس بین ما نرده آهنی بود، جایم را اگر به تو تعارف
میکردم
میگفتی یا دیوانه است یا مرض دارد
در سینما، دیدم که تهمینه
میلانی تمام مردان را شیطان تصویر کرده،
کفرم درآمد، نیکی کریمی جیغ زد و گفتم
زهرمار
دعوا که کردم، او که میدانست مادر و خواهرم را بیشتر از خودم دوست
دارم
به آنها ناسزا گفت تا بیشتر بسوزم
آزادی ات را صاحبان قدرت گرفتند،
همانان که از قدرت ثروت اندوختند
و تو که مدل ماشین پسرانشان را میدیدی دست و
پایت شل میشد
من ازدواج نکردم چون تو چشم و همچشمی داشتی و به انگشتر
سه
میلیونی نظر داشتی، تازه این فقط یک حلقه بود از زنجیر خواسته هایت
صفت
ترشیده را اولین بار از خودت شنیدم، کوچکتر بودی
یادت هست میگفتی معلم ریاضیتان
شوهر نکرده، گفتی ترشیده!
عاشق که شدم تلفنم را قطع میکردی و بهانه ات حضور
میهمانهایتان بود
عاشق که شدی، فردا که مادر میشوی را ندیدی؟
دلت
نمیخواهد همسر پسرت را بپسندی؟ تو و مادرم یکی هستید!
من باید اضافه کاری
کنم تا تو در هر میهمانی لباسی جدید بپوشی تا به تو بگویند خوش تیپ
من باید
شبها هم کار بکنم تا تو سفره ات رنگین باشد و به تو بگویند کدبانو
خسته از
اضافه کاری برگشتم و گفتی پوشک بچه را عوض کن
چون من ناخنهایم را تازه لاک زده
ام
وقتی خواستی طلاق بگیری، "گفتند" بچه مال پدر است! من نگفتم، همان دینی
گفت که تو برایش از پس اندازمان سفره ابوالفضل می انداختی و یکهو خواب میدی که باید
به حج بروی، آنهم در اوج گرفتاریمان
آری، اینچنین است خواهر من! رفتارهای زشت ما
از پس هم می آیند
تو چنان کردی که خشم در دل من ها کاشتی و من ها شکستند و بسته
به صبرشان دو فوج شدند
آنان که ضعیفتر بودند خرد شدند و خشمشان کینه شد و کینه
شان عقده و در هر کوی و برزن و بازار از هر اندک قدرت خود نهایت سوء استفاده را
کردند و بر تو تاختند
اما آنان که یا قویتر بودند یا از تو ها کمتر زخم خوردند،
خشمشان هم کمتر بود و کینه هاشان نیز
اینان هنوز چشم امید دارند به وطن که
بتواند و برآنند که نیک بمانند
خوشحالم حالا که میخواهی تغییر کنی
من هم
برآنم که بهتر باشم و شادتر باشیم
در کنار هم، من و تو ای هموطن،
بدون هر نوع
بغض و کینه و تبعیض جنسی
مایی بهتر برای فردا و آینده ای بهتر

يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك!
احمد شاملو

چقدر خندههایم تلخ میزند و سنگین
دلم تنگ است برای لحظهیی نوشیدن
مست شدن
بیا با من برقص
من از تو سرشار خواهم شد
قدیس من باش
عجیب دلم ستایش میخواهد
نیایم باش
نیایشت خواهم کرد
خاک شدهام انگار
تنها صدای سوتکی میاید در شریان وجودم
نه اینکه فکر کنی به آمدنت امید ندارم
نه عزیزکم
فقط این روزها کمی از خوابهایم دارم فاصله میگیرم

گو که دیوار شب بلند است
میرسد اما فریادمان
تا اوج
میشود آفتاب.
سقف دلتنگیهایمان....
گاهی وقتها دست خودت نیست؛ بدون اینكه بخواهی قهر میكنی، بدون اینكه فكر كنی قهر میكنی، اگر چیزی دلخواهت نباشه قهر میكنی و این قدر این كار را ادامه میدهی تا درونت آرام بشه. حالا فرقی نمیكنه به اون چیزی كه میخواستی رسیده باشی یا نه. مهم اینه كه یك جوری مخالفت خود را اعلام كنی. قهر طبیعی است اما به شرطی كه در حد طبیعی و منطقی باشد، نه مثل تو كه این روزها مرزها را برداشتهای و سر هر مساله كوچكی قهر میكنی. به قهر معتاد شدهای، كلافهات كرده، هیچ جوری هم دست از سرت بر نمیدارد. شاید تو هم از سر اون دست بر نمیداری؛ نه؟!
2. از قهر در جمع استفاده نكنید.
3. راه آشتی را باز بگذارید و هر چیزی از دهانتان بیرون آمد، نگویید.
4. قهر نباید طولانی مدت باشد چون از میزان تاثیرگذاری آن كم میشود.
5. اگر موضوع قهر برای طرف مقابل مهم نیست قهر چاره كار شما نیست.
با اجازت یکمم سرده
برای باقی روزهای هفته هوایی صاف تا کمی ابری را برای مناطق شرقی استان پیشبینی میکنیم
شهرستانی
اسمش را میگذاریم؛ دوست مجازی...
اما آنسو یک آدم حقیقی نشسته . .
خصوصیاتش را که نمیتواند مخفی کند ......
وقتی دلتنگی ها و آشفتگی هایش را مینویسد
وقت میگذارد
برایم، وقت میگذارم برایش . . نگرانش میشوم
دلتنگش
میشوم . . وقتی در صحبت هایم، به عنوانِ
دوست یاد میشود مطمئن میشوم که
حقیقی ست . .
هرچند کنار هم نباشیم هرچند صدای هم را
هم نشنیده باشیم، من برایش سلامتی و
شادی آرزو دارم هرکجا که باشد --------
این جهان کوه است و فعل ما ندا
سوی ما آید ندا ها را صدا
یادمون باشه همونجور که با دیگران رفتار میکنیم - حرف میزنیم - بدی یا خوبی میکنیم
باهامون رفتار میشه - باهامون حرف میزنن و همونطور بدی یا خوبی میبینیم
دقیقا مثل پژواک صدامون که پس از برخورد با کوه بهمون برمیگرده
دوستتون دارم![]()
پویان(شهرستانی)
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
-------------------------
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت






آدم های ساده را دوست دارم!
بوی ناب “ آدم ” می دهند!!
ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود !
"قیصر امین پور"
(با من باش)
به وقت ِ رویش سبز جوانه با من باش
دلم گرفته در این بیکرانه با من باش
چه آسمان غریبی است بی حضور تو دل
به گرمی ِ سخنی عاشقانه با من باش
سکوت، درد بزرگی است هیچ می دانی؟
بخوان برای دلم یک ترانه با من باش
اسیر این قفس سرد و غم گرفته منم
در ِ قفس بگشا ، بی بهانه با من باش
قسم نمی دهمت که به عمر صد غزلم
به عمر یک غزل حافظانه با من باش
دكتر شفيعي كدكني
ریز وتند در نظرگاه ما هاشور می زد.
دریغا خلوت شب های به بیداری گذشته تا نزول سپیده دمان را
بر بستر دره به تماشا بنشینیم
و مخمل شالی زار ـچون خاطره ای فراموش که اندک اندک فرا یاد آید
رنگ های اش را به قهر و به آشتی
از شب بی حوصله بازستاند.
و دریغا بامداد که چنین به حسرت
دره ی سبز را وانهاد و به شهر باز آمد.
چرا که به عصری چنین بزرگ سفر را
در سفره ی نان نیز - هم بدان دشواری به پیش می باید برد که در قلم رو نام.
احمد شاملو...

ماشینارو گذاشتیم تو حیاط مدرسه شبانه روزی روستای قلعه قافه
نبودین ببینین شیوخ محترم به مناسبت شهادت اما موسی بن جعفر چه شیونی میزدند
همه فهمیدیم که قراره بعد عزاداریشون بهشون چیزی بدن که همینطور هم شد
یه گوسفند پدر مرده ای رو تو حیاط واسه این عزیزان شکم گنده آماده کباب میکردند
رسیدیم مرکوه
بچه ها همه ولو شدن
اما طبق معمول مدیریت داداش همه رو به کار گرفت
و به قول خودش معلولین جمع که منو سید میشدیم کار نظارتی داشتن![]()
آتیش به پا شد و من و میلاد یه کاری کردیم که جاش نیست بگو![]()

چه آتیشی شد اون شب

موتور برق ما چشم همه رو از کاسه در آورده بود
بخصوص اکو و میکروفونی که داداش آورده بود
تا صبح خوندم
خر از خدا چی میخواد ....
تا صبح کسی جزء متین بردار زاده کوچولو من و علی پسر سیداکبر نخوابید

راسی این خانم هم تو جنگل گم شده بود که تیم ما به حق سهم به سزایی در این مهم داشت
چون عین بره که از گرگ فرار میکنه
با دیدن سید اکبر پا گذاشت به فرار
آخیش
بای
هرکی یه جوری بود . یکی خیلی سردو بی روح رد میشد . یکی واسه گرفتن نون عجله داشت . یه خانمی هم بچه به بغل زول زده بود تو چشای من که به زور شرم و حیا رو بهم تحمیل کرد و تا رفتنش خودمو مشغول ضبط کردم. اون که رفت باز صف نونوایی رو نگاه میکردم . این دفعه مات چندتا دختر بچه مدرسه ای شدم که خیلی میخندیدنو رد میشدن. چند لحظه بهشون حسودیم شد.
چرخمو آوردم پایینو اومدم تو شرکت
کسی نبود
نشستم پشت میزو رفتم تو فکر
گاهی حتی نمیتونیم به چیزی که میخایم فکر کنیم
چند وقتیه که اونجوری که دوس دارم نمیتونم بنویسم و حتی فکر کنم
یه زمانی دوس داشتم حرفای دلمو دوستام بخونم اما الان دیگه نه
میخام با خودم حرف بزنم
دیگه دوس ندارم پویان باشم
من احمدم احمد
یه پسری که به قول بعضی ها خیلی از خود راضیه و فکر میکنه زندگی باید همونجوری باشه که اون میخاد
یه پسر حسود
عجول
خدا درد ندارم و همه چی همونیه که باید باشه
اما پس چرا من راضی نیستم
دلم پر از گلایه شده - از بیعضیا بیشتر و از بعضیا کمتر
تصمیم گرفتم که معقول دوست بدارم و در دوست داشتن افراط نکنم
یه مدته تو این قضیه زیاده روی کردم که خداروشکر دارم درستش میکنم
میدونم که همه چی میشه مثل سابق
من . خونه . کار
هیچکی خونواده نمیشه
لااقل اونا دیگه حسابگرانه به آدم نگاه نمیکنن - اونا دیگه داشته و نداشته هاتو به رخت نمیکشن
چقدر مامانو دوست دارم - چقدر مامان منو دوست داره
بوسیدنش لذتبخشه-هیچ طمعی نداره-و نیاز به اجازه هم نداره-کاش قدرشو بیشتر بدونم
دیشب داشتم ساعتو کوک میکردم تا صبح ۸ بیدارم کنه *اما رو ۶ کوک کردم تا وقتی صبح بیدارم کرد و دیدم که هنوز ۲ ساعت دیگه هم میتونم بخوابم هز کنم و باز پتومو بغل کنم - همینطور هم شد- آخه دیروز کلی به گوشیم فحش دادم که چرا بیدارم کرده
حرف آخر:
صلاح من در فاصله بود . دریافتم



یادم رفته بود شکری از زبان خشک وجودم سوار باد اذان کنم.
...
حالا که در تودرتوی بغضم خجل از گریه کردنم و بغض طناب دارش را بر گلویم می فشرد یاد پاییز نعمتهایم می افتم و زبانی که شرمنده شکر بود.
حالا که هر نجاست خواری از بهر برداشت تکه گوشتی از تنم پوزه به پایم می مالد و دندان به استخوانم می کشد یادی از وفاداری سگهای کوچه دوم می کنم.
...
اینک برگشته ام ...
و از من به خدا برسانید تمام دلواپسی های این مرد این شده است که مبادا در کنار لحظه هایش از تو عبور کند.
برگشته ام تا با قاه قاه بی ریای کودکان همبازی شوم و بغض اسیر در گلویم را در سجاده ی مهربانی مادرم آزاد کنم.
...
باسو






امروز صبح هم با یه تلفن بیدار شدم . اهادی دومادمون بود . گفت داره واسه اون قطعه ی شکسته بالابر ویلچر میره پارس خودرو.
خدا عمرش بده . یکم اینجوری لنگ بودنم کم رنگ میشه . اما یکی بهم دیشب گفت جای این خرجهای آفتابه لحیمی برو پاتو عمل کن که شاید بتونی با عصا راه بری
-----------------------------------------------------
چه خنده دار ...
هادی رو اشتباهی دعا کردم
۳تا خط بالا هنوز کامل نوشته نشده همین الان زنگ زد که مسئولش میگه باید خودت پاشی بیای تهران واسه تعمییر بالابر
دیشب داشتم پاهای مامانمو میمالیدم
طفلی هی قربون صدقه دستام میرفت
منم همش میخندیدم که داری هندونه میذاری ها
اون قدیم ترها هر وقت پاهای مامانو میمالیدم میگقت این پسرم از همه قوی تره
این عمل نون قرض دادن بود
چون دلیل پا درد مامانم من بودم
شده بودم ۸-۹ ساله اما بازم تنها راه بیرون رفتن از خونه بغل مامان بود٫ او طفلی هم همش به دروغ میگفت خسته نشدم .
مامانم خودشو تو قضیه ی وضعیت من مقصر میدونست
هنوزم گریه هاش یادمه
جالب اینجاست که باز دل من واسه اون میسوخت
اون موقع اگه میدونستم قراره پاهای مامان جور پاهای منو بعدا بکشه نمیذاشتم بغلم کنه
ای عزیز زجر کشیده ام قده دنیا دوس ت دارم![]()
آدمی زاد چقد ناگهانی حالو روزش عوض میشه
تا نیم ساعت پیش سرحال بودم اما الان دلم ...
سالی که گذشت حاصلش پیری بود
کوتاهی و کم پشتی و درگیری بود
دل دادن و دل بردن و دل باختگی
این ها همه از رویِ شکم سیری بود /
-سید جواد عطایی-









موافقت کرد که وایسیم
زدم کنار ... اون ساعت یه دکه کنار یه رستوران باز بود
اما این یادمون نبود که هر لحظه و هر ساعت یه سری از آدما بیدارن -حتی ۳ صبح-
صندلیمو خوابوندم - اونم که انگار تموم حواسش به کارای من بود همین کارو کرد
پشتمو بهش کردم تا یه وقت فکر نکنه که میخام مزاحمش بشم اما یه لحظه به خودم گفتم نکنه بهش بر بخوره -رومو به سمتش کردم
خندید...
انگار مارو دیدن
امروزا یا بهتر بگم این شبانه روزا بیشتر از ۲ ساعت وقت واسه خوابیدن ندارم
دو هفته پیش تا ۱۱ ،۱۲ میخوابیدم
هی به خودم میگفتم فرق بین جمعه ی من و ایام هفته ام چیه؟
یکی دوبار هم رئیس اداره و بچه های انجمن رو نفرین کردم که چرا با همدستی هم میخوان دفتر انجمن به بهونه پایان مهلت استقرار در محل اداره بهزیستی تعطیل کنن.
اما الان میگم خدا پدرشونو بیامرزه که لااقل دلواپس انجمن نیستم.
شرکت تبلیغاتیمون راه افتاد
حالا دیگه غیر روزها ،شبها هم باید اونجا بخوابم و کار کنم(طراحی و چاپ بنر و فلکس)
رنج دیرینه همه کینه هایش را خندید
پای آبله در چمن زاران آفتاب
فرود آمدم
بی آنکه از شب ناآشتی
داغ سیاهی بر جگر نهاده باشم.

۱۴ فروردین - شروع کار - همت مضاعف کار مضاعف

۲۵ اسفند - شب تولد

۲۵ اسفند - چراغ تپه -

۱۲ فروردین - با شایان کوچولو عشق دایی -

درخت آلوی حیاطمون کلی شکوفه ی سفید داده به خاطر من![]()






چه زیباست دوست داشتن
.
.
چه حقیرند مردمی كه نه جرآت دوست داشتن
دارند نه اراده ی دوست داشتن ،
نه لیاقته دوست داشته شدن
و مدام شعر عاشقانه می خوانند
اما لاکردار انقد خودمو بین دوستام شادو شنگول نشون دادم
انقد شبها کنارشون خندیدم
از بس حتی تو این وبلاگ عکسای نیش باز انداختم---روم نمیشه---
من که اگه جای شما بودم میگفتم میخاد یه رنگ دراماتیک بپاشه رو وبش
اما به جون ساعت مچیم که دیروز بندش وا شدو افتاد تو جوی آب چند وقته دلم داره میترکه
فقط کافیه تو اتاقم تنها بشمو یه خواننده پدر مرده ای غمگین بخونه -عین عروسی که مادر شوهرش بهش گفته تو هم الکی به سعید گیر میدی ها . خب پسرم نمیتونه همش با ساز تو برقصه که- اشکم در میاد
(منظورم زن داداش کوچیکم نیستا)![]()
بگذریم
باید الان برم شکر واسه خونه بخرم
شاید شاید شاید این مدلی یکم این روزام شیرین بشه
خداحافظ گل پونه .گل تنهای بی خونه
لالایی ها دیگه خوابی . به چشمونم نمی شونه
یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند
یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند
تو این شب های تو در تو . خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهایی .داره می باره از هر سو
خداحافظ گل مریم .گل مظلوم پر دردم
نشد با این تن زخمی . به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم
نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو که بیدار بیداری بگو از شب چی می دونی
تو این رویای سر در گم .خداحافظ گل گندم
تو هم بازیچه ای بودی . تو دست سرد این مردم
خداحافظ گل پونه . که بارونی نمی تونه
طلسم بغضو برداره .از این پاییز دیوونه //خداحافظ
حتی اگر قلباُ شجاع نیستی ٫ به آن تظاهر کن
هیچکس تفاوتش را نخواهد فهمید
سلام
به خدا ۳ - ۴ هفته است که شبها ۲ ساعتم خوابم نمیبره
خیلی گردنم درد میکنه
اولش به خودم گفتم واسه ورزش و رانندگی زیاده ٫ کمش کردم
خوب نشد - بعد مامان گفت احتمالا تنت سرما خورده - رفتم دکتر-
افاقه نکرد
یک هفته کامل استراحت هم تاثیری نداشت
من تو ماهه اخیر با یکی دعوا و بعدشم قهر کردم که خودمو خیلی مقصر میدونستم
گفتم نکنه اون پیش خدا ازم بد گفته - به خاطر همین زودی رفتم پیش خدا-
خدا که جوابمو نداد - نه گفت گفته نه گفت نگفته -
واسه همین از خودش پرسیدم - اول راضی نشد اما یکم مسجامو لاویتر که کردم گفت حلالم کرده
اما بازم این بی خوابی و درد گردن بی خیالم نشد
الان دیگه شدم یه آدم نصف آهنی نصف پلاستیکی
آخه گردن بند طبی گرفتم -نصفه ی پایین هم که همیشه سواره است-
حال میده واسه مصاحبه استخدامی صداوسیما این روزا زنگ بزنن که بیا
چه شود؟؟؟؟
اگه خواستین واسم دعا کنین تو قسمت نظرها بنویسین تا خودم اون خوبشو انتخاب کنم و روزی ۱۰ بار تو گوش خدا بخونم
شاید از ادبیات من خوشش نمیاد - البته دمش گرم جدیداً چیزای خوب خوب بهم زیاد داده
بذار به خودم یادآوری کنم
۱۵ آبان ماشینو تحویل گرفتم
تو آذر ماه با تیم شهرداری تهران-شهر ری - قرارداد بستم
تو دیماه خیر قبولیه تو آزمون استخدامی صداوسیمامو رو داخل سایتش خوندم - البته مصاحبش مونده هااا-
خدایا اینم حل بشه دیگه قول مردونه میدم صدای ضبط رو زیاد نمیکنم
صبح جمعه هم دیگه داد نمیزنم که صدای تلویزیون که داره دعای ندبه پخش میکنه رو کم کنن-اما خداییش خودتم راضی نیستی که مامان این شکلی بچه هارو بیدار کنه-
راستی نکنه پادرد مامانمم واسه همینه؟؟؟
یعنی جدی تو اگه از هر کسی ناراضی بشی درد میاد سراغش؟؟؟
نوچ
ولگردی هامم گسترش دادم


ماشینو تحویل گرفتم اما اون خیلی منو تحویل نمیگیره( هی میگه بنزین ندی راه نمیرم)
یه قرارداد توپ هم با شهرداری تهران واسه این فصل بستم که حتی اگه خدا شفائمم بده بعیده به پولم برسم( خر کردن منو )
چه شبی بود یلدا
راستی در ادامه شهرستانی بازیام یه ماه از اومدن ماشین نگذشته بود که رفتم مشهد![]()
با حاج آقا و حاج خانم هم یه هفته روستا موندیم
شب کریسمس هم با دوتا بی دین به نام های .... و .... گلاب به روتون ...... روم نمیشه دیگه
و باز طبق معمول از قیافه خودم خوشم اومدو عکس گرفتم
(وبلاگ خودمه خب)
ضمیمه-۸/۱۱/۱۳۸۸
برف بازی - قلعه قافه




ای کاش می شد مثل اول ها بخندیم
مثل قدیمی ها به این دنیا بخندیم
پر شور و شر مثل کلاس اولی ها
دور از غم نان از الف تا یا بخندیم
دور از غم نان گور بابای نداری
با هم بخوانیم آب ، نان ، بابا بخندیم
یادش بخیر آقای تعلیمات دینی
هرگز نمی دادند اجازه ما بخندیم
می گفت خندیدن در این دنیا حرام است
تنها فقط باید در آن دنیا بخندیم !
روزی رفیقم رفت زیر میز خندید
گفتیم اگر مردی بیا بالا بخندیم !
یک روز هم سقف کلاس ما فرو ریخت
فرصت نشد شاید به آن معنا بخندیم
دست رفیقم مانده بود از خاک بیرون
« لطفا اجازه می دهید آقا بخندیم ؟! »
عمری سر هر گور خالی گریه کردیم
اینک زمان آن نشد آیا بخندیم ؟
این روزها آنقدر دلگیریم ، ماندیم
باید بگرییم از ته دل یا بخندیم
دیدیم اگر در ما سر برخاستن نیست
حتی اگر مبصر دهد بر پا بخندیم
وقتی توانستیم برخیزیم آن وقت
دنیا اگر فریاد زد بر جا بخندیم
وقتی نفهمیدیم چیزی را نخندیم
وقتی که فهمیدیم چیزی را بخندیم
هرگز مبادا از خر ملا بگوییم
هرگز مبادا بر خر ملا بخندیم
اول ببینیم اصل موضوع کدو چیست
بعداً به طنز تلخ مولانا بخندیم
من هم اگر فهمیده ام استاد دیدم
یعنی نباید بیخود و بیجا بخندیم
.jpg)
امروز مصطفی ازم خواست که یه مطلب انگلیسی رو واسش ترجمه کنم.
خب منم که میدونستم از پسش بر نمیام میخاستم یه جوری بپیچونم ٫ (که بهونه باشگاه و دفتر املاک رو آوردم)
راستش من واسه ضعیف بودن زبانم بهونه دارم .
اولین سالی که زبان انگلیسی وارد کتابهای درسی ما شد یعنی دوم راهنمائی من دانش آموز مدرسه فرهنگ بودم. -یادش بخیر-
روز اول مدرسه ها بود و خوب یادمه که زنگ اول زبان داشتیم٫ خیلی بچه ها شلوغ بازی در میاوردن
خاطرم هست که ناظم آقای مصطفی لو سر صف مبصر کلاسهارو مشخص کرد و کلاس ما یعنی دومA مبصرش شد محمد سرایلو (ممد شب خواب)
همه تو کلاس منتظر دبیر زبان بودیم ٫ یادمه یکمم دیر اومد تو کلاس
در کلاس وا شدو یه آقای قد بلند با یه کت قهوه ای وارد شد
محمد بلند داد زد بر پا
همه پا شدن
یه هو آقای قزلسفلو محکم یه سیلی زد تو صورت منو رفت نشست پشت میزش
من همینطور مات موندم
باورتون نمیشه چند ثانیه عین کسی که برق گرفتتش خشک شدم
کلاس هم ساکت ساکت شد
آقای قزلسفلو هم با خون سردی تمام کتشو در آوردو گذاشت پشت صندلیش
و در حال نشستن روی صندلی بود که گفت " وقتی مبصر میگه برپا یعنی برپا "
تازه دوزاریم افتاد که چرا مورد لطف آقای قزلسفلو قرار گرفتم
و تا اینو شنیدم بغضم ترکیدو چشام خیسه خیس شد
بعدش هم مبصر گفت : آقا اجازه این ویلچر ماله ایشونه
طفلی آقای قزلسفلو که به قول خودش میخاست گربه رو دمه هجله بکشه رنگش عوض شد
بلند شد اومد سمت منو ببوس که میبوسی
اما مگه اشک من بند میومد (خب ۱۱ سال که بیشتر نداشتم )
اینارو گفتم که بگم از اون به بعد شد که من بدون هیچ زحمتی هر ثلث نمره زبانم شد بیست۲۰
شاید باورتون نشه ٫حتی مشق های من رو هم خط نمیزد ( احتمالا اینجوری میخاست دیه سیلی رو داده باشه ) و بعد یه مدت من حتی یک خط انگلیسی هم نمینوشتم
این داستان سال سوم هم بود ٫ آخه آقای قزلسفلو سال بعدشم دبیر زبان من بود.


بالاخره قهرمان شدیم
سلام
امشب داشتم یک برنامه مستند از شبکه ۲ میدیدم که مهمون برنامه رو تو یک قبر نشوندنه بودن و ازش در مورد مرگ و اون دنیا سوال میکردن
امشب که مهمونشون سردار رادان رئیس سابق پلیس راهنمائی و رانندگی کشور بود و کلی هم حرف واسه گفتن داشت(جبهه و جنگ -کار و... ) که آره من چندید بار وصیت نامه خودمو نوشتم که به قول ما نتی ها آپدیت کردم
حالا بگذریم...
من ترسیدم...
خیلی هم زیاد...
گور مرگ ازرائیل حساب کتاب
مامان که گیر داد پویان تورو خدا شبکه رو عوض کن میترسم
منم مثه همیشه خر شدمو گفتم خب تو برو تو هال (یعنی اینم اون دنیا جواب میخاد؟)
حالا یه چیز خنده دار این وسط : مامان اولش متوجه نبود سردارو تو گور نشوندن ٫ برگشت گفت بهتر از این نمیتونستن جا واسش درست کنن و تا من گفتم که یارو تو قبر نشسته که بقیه ماجرا...
راستی من چی؟ من که پای راستم کامل باز نمیشه چجوری تو قبر جا میشم؟
راستش اینو از بچگی فکر میکردم
اون وقتی که بابا بزرگمو داشتن .....( ۱۱سال پیش ) و منم شاهد بودم(وای کاش اینو نمینوشتم ٫ خاطره بدی تازه شد).
یادمه دائی محمد چند وقت بعد که ما شب واسه خواب مونده بودیم خونشون تو روستاء از مرگ میگفت
میگفت باید حتما گشادی قبر طوری باشه که نوک بینی آدم به جداره قبر بخوره ٬ که من پرسیدم پس آدمای چاق چی میشن ؟ گفت به زور جاشون میدن
وای نکنه من رو هم اینطور جام بدن... پام میشکنه
حتما امشب وصیت ناممو مینویسم و همون اولشم مینویسم که تورو خدا قبر منو به شکل ــــ۸ بکنین تا پاهام اونجا حداقل نگن این از زنده بودنت اینم از مردنت
دلم واسشون میسوزه . آخه خیلی آکبند موندن
. الان نگاشون میکنم ٬طفلی ها پاشنه هاشون مثه پاهای هستی کوچولو هنوز باد داره و سفتو پهن نشده.
آقا شما هم یادتون باشه وصیتتونو بنویسین
چیز خبر نمیکنه

به نام خدایی که در همین نزدیکی است.
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد !
نمی خواهم بدانم کوزه گر
از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم
سوتکی سازد.
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی
گستاخ و بازیگوش
و او هر روز پی در پی
دم گرم خودش را در
گلویم سخت بفشارد.
وخواب خفتگان خفته را بیدار سازد.
بدینسان بشکند دائم سکوت خلوت دل را...